شعروشاهد
دانایی توانایی است.
درباره وبلاگ


بربالهای شعربنشین وخودت رارهاکن تاتوراببردورهاکنددردامن خیال...
من باشعرفراترازمحدودیت هایم پروازمی کنم ودوست دارم دراین پروازشمارانیزهمراه خودببینم.قدرت تخیل وتجسم ادمی فراترازهرمرزی است پس ازاین نعمت خدادادی که بال وپرانسان است برشانه های روح ودل او بیشتراستفاده کنیدتاروح زندگی رابه خودهدیه کنید.بسم ا...

(۱)

دلم را به دریا زدم

دریا موجی شد!

(۲)

باد نه،

عطری که باخود آورده بود

خانه خرابم کرد!

(۳)

جهنم!

سیب را گاز می زنم
.
.
.
تاببوسمت!

(۴)

من از شبی

که روسری ات را باد برد

سرگردان شدم!

مدیر وبلاگ : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)
پنجشنبه 30 شهریور 1396 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

ﺑﻮﺳﻪﻫﺎ
ﺁﻭﺍﺭﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻧﺪ
ﺑﺮ ﺑﺎﺩ
ﺑﺮ ﺩﺭ
ﺑﺮ ﺧﻮﺩ
ﺑﺮ ﺣﺴﺮﺕ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ
کسی ﺑﺎﻭﺭ نمیﻛﻨﺪ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ میﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ ...

 احمدرضا_احمدی 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

بخند ممنوع من
که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند
فرشتگان شانه ها
که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است
فرشتگان حسود
همه چیز را خواهند نوشت

بادهای شوم خبرهای بدی می آورند
بخند
بسیار بخند
باید برای زمستان ذخیره کافی داشته باشم

من تمام شده ام
در ده سالگی تمام شده ام
و این قصه باید تا سی و چند سال دیگر طول بکشد
و تنها خنجر تو مرا به عمیق کودکی می برد

ای پرنده کوچک
بر بام سرد من بنشین
هرچند آفتاب همسایه گرم تر است
و آن ها که غذاهای خوب می خورند مدفوع تمیزتری دارند
به تاریکی عادت کن
خورشید دوزخ است که چشم هایت را می زند
و انسان
پرنده ناگریزی است
که باید چهل و هفت سال زندگی کند

#الیاس_علوی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

جنگ که پایان یافت
به خانه‌هایشان بازگشتند
بعضی‌ها با تنِ خون‌آلود
بعضی‌ها با روحِ خون‌آلود
بعضی‌ها
تنها خون بودند که برگشتند
خشکیده بر چند تکه لباس...

صابر_کاکایی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 اسفند 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

این قرص‌‌ها برای آرامشم معمولی اند
برای صداهایی که در پیراهنم شلیک می شوند و
هر شب خون تازه به اتاق می آورند
خون تازه !
هر شب !
خون تازه !
و من هر شب اضطراب انگشتانم را آرام بخش می کنم
و هر شب خون تازه !

اما
توی این بخش
کاغذهایم را گرفته‌‌اند و
تو را   و   تو را
که حالا داری
 آرام 
آرام 
از انگشتانم جاری می‌‌شوی
و هر شب خون تازه !

در جمجمه ام کسی چاقوهایش را تیز می کند
سم اسب ها را به گردن می گیرد
و در  مداوا ی لب هایش دست می برد
و پنجره باز می کند به روی حرف های مرده
و می گویم چه کسی مرگ مرا با خود برده ؟
و هر شب خون تازه !
هر شب !

این جا، جای مناسبی نیست
نمی‌‌پرسی از خطوط پیراهنم
مرخصی‌‌ام کی از این جا بیرون می‌‌آید
من که هر شب
یک قرص ماه را
دور از چشم دکتر در تاریکی می بوسم
و هر شب خون تازه !
هر شب !

به این جا بگو
جای این، این جا نیست

خُب
دارند در می‌‌زنند        زودتر
رگ هایم را ببُر ای ماه !
با نیمه ی تاریک ات ای ماه !
و هر شب خون تازه !
هر شب !
خون تازه !

علی_باباچاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اسفند 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)
تنگ می شود 
چشم دنیا
وقتی تو
دلتنگم می شوی

#هانیه-حسن-زاده


برداشتم روسریم را
پرچم صلحی ست
موی سپیدم

#آرمیتا_مولوی


همیشه زیر چتر کسی بوده ای
و از این روی
طعم باران را نچشیده ای

#آذر-عاصمی


چه کسی به دریا گفته است
دوستت دارم
که امروز آرام است

#عبدالملک-خُرمالی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)
ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ
ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﺪ
ﺍﯾﻦ ﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ؟
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ

ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﻮﺍﺱ ﭘﻨﺠﮕﺎﻧﻪ ﻋﺬﺍﺑﻢ ﻣﯿﺪﻫﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ
ﻓﻘﻂ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻧﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ... ؟

نزار_قبانی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

دلم می خواست
شبی که می رفتی
اتفاقِ ساده ای می افتاد

راه را گم می کردی
فاخته ای کوکو می کرد
و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها
به زمین می افتاد

باران می گرفت
بیدار می شدم
بیدارت می کردم
و ادامه ی این خواب را
تو تعریف می کردی.

واهه_آرمن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

(1)

شکل پرواز شد

آواز میان لب های تو

تا طول آشنایت معنا شود

قانون پریدن

از زبان تو شکل می گیرد

میان رفت و آمد هجای بلند بال .

 

(2)

آبیِ ناگهان تکانم می‌ دهد

دهان روز

هنوز بی طلوع تو بسته مانده‌ است

از چه رو می‌ ریزد در من

این آبیِ از پس ِابرها ؟

 

 (3)

به حس ریشه

و آشوب برگ ها سوگند

کمی پرنده وتصویر دست و اندکی پرواز

برای من کافی است .

 

 (4)

تمام مرا به گردن ماه بیاویز

تا تمام تو را 

سقوط کنم

در سینه های باز

نزدیک تر به دور

وقتی نور از تن تو می گذرد.


منصور_خورشیدی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

شب می آید 
با دست هایی که 
همدیگر را عاشق اند 
شب می آید 
برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگی ست

ساده تر از همیشه بگریز و 
گریه کن 
بجوی 
ستاره ای را که مهربان تر 
حلق آویز می کند 
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت .

هرمز_علیپور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : مجتبی نورانی(م.ن.شاهد)

کودک بودم و تو 
داشتی از توی قابی کهنه تماشای صبح می کردی 
گفتند پنجره، نامش پنجره است
بار دیگر 
پشت به رج های پیچک و اخرا ایستاده بودی
گفتند دیوار، به این می گویند دیوار

دفعه ی بعد
باد بر صورتت می وزید و از آن سو رشته رشته محو می شد توی هوا 
گفتند خیابان، این خیابان است
و اینگونه جهان را به من شناساندند
بی حرفی از تو 
بی اشاره ای
پاشدم
پنجره را شکستم و دیوار را
درخت را شکستم و خیابان را
تا تو را نشان شان بدهم اما
کسی ندید

ای زن!
ای خط کشیده روی تو در هر کجای کوچه و برزن
می خواستم تو را بشناسم
می خواستم تو را بشناسند
من را
به جرم اغتشاش گرفتند

علیرضا_آدینه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 33 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو